تبليغاتX
شرح راز دل























شرح راز دل

بی توست مرا جهان فراموش ***** در سینه ی من فغان خاموش

 من با لباس مشکیتان خو گرفته ام

از طینت پلید خود رو گرفته ام

هر ساله مزد نوکری ام آخر صفر

از دست سبز ضامن آهو گرفته ام

با لعن بر عمر به شب اول ربیع

از دخت پاک نبی آبرو گرفته ام

اما قناعت به همین هم نکرده ام

بر لب کلامی از گل خوشبو گرفته ام

"بی بی " اجازه رخت سپیده ده

با انکه با لباس مشکی تان خو گرفته ام


حلول ماه ربیع اول مبارک باد

نوشته شده در 90/11/06ساعت 10 توسط آشنای غریب | |

درکوچه پس کوچه های دیار دل ایستاده ام

به تماشا ، به نظاره

درجستجوی مسافری غریب

که در خاطره ها جا مانده

سراغش را از یادها وخاطره ها گرفتم

نسیمی گفت:

که در دیروز آرمیده است

اگر نشانی از او می خواهی

فردا در غروب خورشید

بر خلوت تنهایی خویش نهیب زن

شاید که بیدار شود ، شاید . . .
نوشته شده در 90/11/06ساعت 10 توسط آشنای غریب | |

دوباره واژه سفر را در قاب تنهایی اتاق

خاطراتم میخکوب میکنم

سرزمین خشک خاطره

یخ زده  و فرسوده شده

زندگیم بوی غربت و بی قراری گرفته

رفاقتها پوچ وتو خالیست

وحال کوچ تبلور زندگیست

باید رفت و

به اندازه تمام تنهایی ها

 فریاد را

 در آغوش کشید

باید رفت و....

نوشته شده در 90/11/06ساعت 10 توسط آشنای غریب | |

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش،

ولی بهترین بوته‌ای باش كه در كناره راه می‌روید.

اگر نمی‌توانی بوته‌ای باشی،علف كوچكی باش و چشم‌انداز كنار شاه راهی

 را شادمانه‌تر كن.......

اگر نمی‌توانی نهنگ باشی، فقط یك ماهی كوچك باش،

ولی بازیگوش‌ترین ماهی دریاچه!

همه ما را كه ناخدا نمی‌كنند، ملوان هم می‌توان بود.

در این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ،

كارهای كمی كوچكتر و آنچه كه وظیفه ماست،

چندان دور از دسترس نیست.

اگرنمی‌توانی شاه راه باشی،كوره راه باش،

اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره باش،

با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.

هر آنچه كه هستی، بهترینش باش..........

نوشته شده در 90/11/06ساعت 10 توسط آشنای غریب | |

گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت كعبه رود. با كاروانی همراه شد و چون توانائی پرداخت برای مركبی نداشت پیاده سفر كرده و خدمت دیگران میكرد .
تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع اوری هیزم به اطراف رفت در زیر درختی مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید از احوال وی جویا شد و دریافت كه از خجالت اهل و عیال در عدم كسب روزی به اینجا پناه اورده است و هفته ای است كه خود و خانواده اش در گرسنگی بسر برد ه اند.
چند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت برو .مرد بینوا گفت مرا رضایت نیست تو در سفر حج در حرج باشی تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم. شیخ گفت حج من ،  تو بودی و اگر هفت بار گرد تو طواف كنم به زانكه هفتاد بار زیارت آن بنا كنم.
نوشته شده در 90/11/06ساعت 10 توسط آشنای غریب | |

این اشک هـای عشــق تـو عزم ِ سفـر نمی کند

آتــش دلـــربــای تـــو آب بــه ســَـر نمــی کـنـد

صفحــه ای از خـاک شـدم شعله ی افلاک شدم

برف شــدم ، آب شــدم ، عشــق حَذر نمی کنـد

دور ز چشــم تـَر ِ تو ، غــم شــدم از مـاتـم تـو

گریه شـدم ، خواب شدم ، مرگ خطر نمی کنـد

ســوی خــدای تــو شدم ، راهی میخــانه شدم

بنده شـدم ، چــاه شـدم ، عــرش نظر نمی کند

سِحـــر شدست دلِ من ، خانه ی تو منــزل من

شعلـه به شعلـه می خَزَم ، عقــل گـذر نمی کند

های سپهرم اب شد شکوه ی او در خواب شد

گــو کــه بدانند همــه ، عشــق خبــر نمی کنـد

نوشته شده در 90/06/19ساعت 16 توسط آشنای غریب | |

پرورده عشق شد سرشتم

جز عشق مباد سرنوشتم

در حلقه عشق جان فروشم

بی حلقه او مباد گوشم

گرچه ز شراب عشق مستم

عاشق تر از این کنم که هستم

نوشته شده در 90/05/15ساعت 17 توسط آشنای غریب | |

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: بسیار ذکر خدا کردن کلید همه کمالات است، زیرا همه کمالات از سوی خداست و جز با قرب به خدا حاصل نگردد و قرب نیز با محبت و محبت با مداومت بر ذکر حاصل می آید.

بحر المعارف، ج 1، ص 212.

نوشته شده در 90/05/11ساعت 5 توسط آشنای غریب | |

هزار بار نوشتم و پاره کردم باز
نیامدی و دلم را ستاره کردم باز

چقدر شعر شدم شعرهای آبی رنگ
ردیف و قافیه و استعاره کردم باز

چقدر سوره شدم آیه آیه دلتنگی
چقدر محض شما استخاره کردم باز

گره به قلب من افتاده صدهزار گره
به اسم اعظمتان راه چاره کردم باز

دلم گرفت ازین شهرهای بی موعود
تمام پنجره ها را دوباره کردم باز

دخیل بسته دلم روضه ای بخوان آقا
هوای کودک بی گاهواره کردم باز

اللهم عجل لمولانا الغریب الفرج

نوشته شده در 90/04/22ساعت 14 توسط آشنای غریب | |

یک نفر دلش شکسته بود 

 توی ایستگاه استجابت دعا 

 منتظر نشسته بود 

 منتتظر،ولی دعای او 

 دیر کرده بود 

 او خبر نداشت که دعای کوچکش 

 توی چار راه آسمان 

 پشت یک چراغ قرمز شلوغ...

او نشست و باز هم نشست

روزها یکی یکی

از کنار او گذشت

روی هیچ چیز و هیچ جا

از دعای او اثر نبود

هیچ کس

از مسیر رفت و آمد دعای او

با خبر نبود

با خودش فکر کرد

پس دعای من کجاست؟

او چرا نمی رسد؟

شاید این دعا

راه را اشتباه رفته است!

پس بلند شد

رفت تا به آن دعا

راه را نشان دهد

رفت تا که پیش از آمدن برای او

دست دوستی تکان دهد

رفت

پس چراغ چار راه آسمان سبز شد

رفت و با صدای رفتنش

کوچه های خاکی زمین

جاده های کهکشان

سبز شد

او از این طرف، دعا از آن طرف

در میان راه

باهم آن دو رو به رو شدند

دست توی دست هم گذاشتند

از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند

وای که چقدر حرف داشتند

برفها

کم کم آب می شود

شب

ذره ذره آفتاب می شود

و دعای هر کسی

رفته رفته توی راه

مستجاب می شود

نوشته شده در 90/03/08ساعت 12 توسط آشنای غریب | |

Design By : Night Melody