گوشهایم میشنود ... چشمهایم میبیند ... دستانم هنوز احساس میکند ...
رمضان در راه است ...
قرار بود قلبم آماده باشد ...
قرار بود چشمانم ، گوشهایم ، تک تک اعضای وجودم ... همه و همه ... همه و همه...
چند روز مانده تا مهمانی ؟
آی قلب یخ زده ... کجایی ؟؟؟... ... ...
شب قدر را چه حاصلی است برای دلهای خاموش ... دلهای غبار گرفته ...و بی رنگ خدا ...
افسوس و صد افسوس ...
گوشها یم میشنود ... چشمهایم میبیند...اما عملی ازپس این شنیده ها و دیده ها تغییر نمی
کند... با نشنیدن یکسان است ... و وای بر من ...
و چه مهربان است آن رب العالمین ... هنوز مهلتم داده ... هنوز نعمتم میدهد ...
و هنوز به یاد دارد ...
آی قلب یخ زده از چه میگریزی ؟ از کدامین نوا ؟ از کدامین نور؟ ...
به کجا ؟...
مگر جز اینجا پناهگاهی هست ؟ مگر جز در اینجا مهربانی هست ؟... هرچه هست اوست ...
هر که هست اوست ...
هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن ...
یا الله ... یا الله ... یا الله ... یا الله ... یا الله ...
میهمانی یه پر صفایت ... میهمانی پر مهرت ... میهمانی پر نورت در راه است ....
یا الله ... قلبم را غبار غفلت تاریک کرده ... چرک گناه کثیف ...و یاد غیر تو خاموش ...
هیچ ندارد ... تنگ و تاریک و خاموش ... بی فروغ و بی نور ...
ای مهربانترین ... ای بخشنده ترین ... ای پاک ترین ...
هیچ ندارم جز دلی خسته از خود ...
از زشتی و تاریکی ...
قلبم را تو خود لایق حضور گردان ...
تو خود نور معنویت ده ... تو خود رنگ خداییش ده ...
خدایا ...
خدایا ...
خدایا ...
رمضان در راه است ...![]()
نوشته شده توسط مسافر غریب جاده عشق در 87/06/07 ساعت 5 موضوع | لینک ثابت
بال می گشایم چون قاصدکی
در پهنای جویباری کوچک
کز دل کوهی مهربان می جوشد
بر دوش باد به این طرف و آن طرف
هوهوی باد مرا تا به کجا خواهد برد
من قاصد چه خبری خواهم بود
به کجا خواهم نشست
بر در کدامین کلبه
در دستان کدام کودک پرپر خواهم شد
پرهای کوچک من تا به کجاها خواهند رفت
نمی دانم خود نیز نمی دانم ![]()
نوشته شده توسط مسافر غریب جاده عشق در 87/06/06 ساعت 8 موضوع | لینک ثابت
قطعه گــمشده ای از پرپــــــرواز کم است
یازده بار شمردیم یـــکی بـاز کم است
این همه آب که جاری است نه اقیانوس است
عرق شرم زمین است که سرباز کم است
سلام بر مهدی(ع)
![]()
![]()
![]()
![]()

نوشته شده توسط مسافر غریب جاده عشق در 87/05/26 ساعت 10 موضوع | لینک ثابت

نمیدانم؛...
شاید این یک دلنوشت باشد برای عقده گشایی این دل تاریک و شاید یک روزنوشت، برای گذران روزمرگیام.
روزمرگیای که مرا بیچاره کرده است و بهانهای شده، برای کم کاری و بیمعرفتیام.
سال گذشته در چنین روزهایی نوشتم:
" 1173 سال گذشت...
يتيمی سخته ولی وقتي 1173 سال يتيم باشی؛... الانتظار اشد من الموت.
انتظار هم سخته، سختتر از مرگ، بهخصوص وقتی كه 1173 سال طول كشيده باشه و پايانش را هم ندانی.
تازه مرگ هم در يک چشم بر هم زدن مياد و ميره، ولی به انتظار نشستن لحظه به لحظش مثل
مردن میمونه.
غربت سخته، آنهم غربتی كه 1173 سال طول كشيده باشه.
بي يار و ياور ماندن سخته، آخه شنيدم اگه 313 يار اصلی امام زمان(عج) جمع بشن آقا مياد.
يعنی 313 نفر توی اين 1173 سال بين ما...
و تو ای آقای من...
هنوز منتظری، منتظرتر از هر منتظر.
منتظری تا اين 1173 سال نشه 1174 سال".
....
و من امروز مینویسم؛ ...شد 1174 سال دوری و یتیمی!
و تو ای نویسنده این سطور و این کلمات! به خود بیا!
سال دیگر این موقع کجایی؟
زندهای یا تو هم مثل خیلیهای دیگر که فکر میکردند نیمه شعبان سال بعد چنین میکنند و چنان میکنند، غزل
خداحافظی را خواندهای و رفتهای؟!
شاید هم سال دیگر نوشتی: "1175 سال گذشت و تو نیامدی!! " و ورقی دیگر به کتاب روزمرگیهایت اضافه کردی!
گفتهاند: " به انتظار نباید نشست، به انتظار باید ایستاد "؛
اما من گمان میکنم، برای رسیدن به انتظار حقیقی، حتی باید دوید!
------------------------
13 شعبان 1429 هـ.ق
به نقل از سایت بچه های قلم ![]()
نوشته شده توسط مسافر غریب جاده عشق در 87/05/26 ساعت 9 موضوع | لینک ثابت
خورشید طلوع کرد . اما نگاه من شاهد طلوع رخ زیبایت نبود.
و باز هم روزگار بر صفحهء تاریخ نوشت:
«این جمعه هم گذشت اما نیامدی»
شمع چشمانم به امید وصال توست که روشن مانده و قطره قطره آب می شود تا تو بیایی. ترسم از آن روزی که نگاهم خاموش شود و تو را هنوز ندیده باشم.
با باد بهاری، با برگ درختان سبز امید دعای فرجت را خواندم اما هم اکنون نیامدی.
دیشب را به امید ظهورت صبح کردم اما صبح امروزم همان دیشب ماند.
هق هق گریه هایم را به درگاه الهی بردم تا محکم تر از همیشه ظهورت را بخواهم اما باز هم نیامدی.
این نیامدن تا کی، تا کجا، تا کدام تپش قلبم.
تحملش برایم سخت است، این آتش انتظار است که قلبم را می سوزاند.
پروانهء وجودم به دور شمع انتظارت پر می زند و می سوزد و می سازد.
آری روزگاری همه چیز آغاز می شود اما انتظار تو آغازی نداشته از اول خلقت حتی پیش تر از آن آسمان هم منتظرت بوده است.
اما هر چیزی پایانی دارد و انتظارت پایان پذیر است. امیدوارم تا جوانهء وجودم شادات و با طراوت است ظهورت را لمس کنم تا معنای شیرین آرزو را یافته باشم.
می دانم تو خود منتظری همچون ما، حتی خیلی بیش تر. پس برای فرجت دعا می کنم.
اللهم عجل لولیک الفرج ... ![]()
نوشته شده توسط مسافر غریب جاده عشق در 87/04/21 ساعت 5 موضوع دل نوشته | لینک ثابت

جمعه يعنى يك غزل دلواپسى جمعه يعنى گريه هاى بى كسى
جمعه يعنى روح سبز انتظار جمعه يعنى لحظه هاى بى قرار
بى قرار بى قراريهاى آب جمعه يعنى انتظار آفتاب
جمعه يعنى ندبه اى در هجر دوست جمعه خود ندبه گر ديدار اوست
جمعه يعنى لاله ها دلخون شوند از غم او بيدها مجنون شوند
جمعه يعنى يك كوير بى قرار از عطش سرخ و دلش در انتظار
انتظار قطره اى باران عشق تا فرو شويد غم هجران عشق
جمعه يعنى بغض بى رنگ غزل هق هق بارانى چنگ غزل
زخمه اى از جنس غم بر تار دل تا فرو شويد غم هجران دل
جمعه يعنى روح سبز انتظار جمعه يعنى لحظه هاى بى قرار
بى قرار بى قراريهاى آب جمعه يعنى انتظار آفتاب
لحظه لحظه بوى ظهور مى آيد عطر ناب گل حضور مى آيد
سبز مردى از قبيله عشق ساده و سبز و صبور مى آيد...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط مسافر غریب جاده عشق در 87/03/24 ساعت 4 موضوع | لینک ثابت
گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن مثل رود
باشفقت و مهربان باش مثل خورشيد
اگركسي اشتباه كرد آن رابپوشان مثل شب
وقتي عصباني شدی خاموش باش مثل مرگ
متواضع باش و كبر نداشته باش مثل خاک
بخشش و عفو داشته باش مثل دریا
اگرمي خواهی دیگران خوب باشند تو خوب باش. ![]()
نوشته شده توسط مسافر غریب جاده عشق در 87/03/24 ساعت 4 موضوع | لینک ثابت
خداوند متعال می فرماید من از پنج کار شما در عجبم:
1-اینکه شما تمام کودکی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر می برید و دوران پس از آن را در حسرت بازگشت به کودکی می گذرانید.
2-اینکه شما سلامتی خود را فدای مال اندوزی می کنید و سپس تمام دارایی خود را صرف بازیابی سلامتی می نمایید.
3-اینکه شما به قدری نگران آینده هستید که حال را فراموش کردید در حالی که نه حال را دارید و نه آینده را.
4-اینکه شما طوری زندگی می کنید که گوئی هرگز نخواهید مرد و پس از مرگ خیل گورهای شما را گرد و غبار فراموشی در بر می گیرد که گوئی هرگز نبودید.
5-اینکه بیاموزید مجروح کردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول نمی کشد ولی برای التیام بخشیدن آن به سالها وقت نیاز است.
پس چرااااا؟؟
نوشته شده توسط مسافر غریب جاده عشق در 87/03/23 ساعت 4 موضوع | لینک ثابت
زهرا عصاره عصمت است. زهرا، آیینه پاکی است. زهرا زلال کوثر است. ای همیشه جاری! ای بهار کوتاه! ای ترنم باران وحی! در شکوه مقام تو حیرانم که معرفت به غبار آستان خانه ات بوسه می زند. برهوت این دنیای خاکی شایستگی میزبانی چشمه سار همیشه جاری تو را نداشت. تو که در آیینه زخم ها و داغ ها و در هجران پدر، غریبانه زیستی و در وداع شبانه ات با پهلویی بیمار، خانه گلین را به امید آغوش بهشتی پدر ترک گفتی...![]()
علي بن عيسي اربلي داستان شهادت فاطمه (سلام الله عليها) را نقل کرده تاآنجا که مي گويد :
هنگامي که زهرا (سلام الله عليها) ازدنيا رفت و به شهادت رسيد ، پارچه اي بر روي پيکر مطهر او کشيده شده بود ، أسماء گويد در اين وقت ، حسن وحسين (عليهما السلام ) واردشده و گفتند :اي أسماء ! مادر ما ، درچنين وقتي نمي خوابيد !؟ ؛ أسماء عرض کرد : اي فرزندان رسول خدا ، مادرتان نخوابيده ، بلکه ازدنيا رفته است !
حسن ( عليه السلام ) که اين سخن را شنيـد ، خود را روي بدن مطهـر مادر انداخـته و صورتـش را مي بوسيد و مي گفت : " مادر جان ! پيش از آنکه جان از بدنم بيرون رود ، با من سخن بگو"
حسين (عليه السلام) پيش آمده ، پاي مادر را مي بوسيد و مي گفت : " مادرجان من فرزند تو حسين هستم ، با من سخن بگوي ، پيش از آنکه قلبم بشکافد ومرگم فرا رسد !"
( به نقل از کشف الغمه جلد2 – صفحه 126 )![]()
و باز دوباره فاطمیه.
و باز دوباره کوچههای بنیهاشم.
و باز دوباره شبهای غریب مدینه.
نمیدانم چه سرّیست در فاطمیه، که زبان و قلم را در انتقال احساسهای فاطمی قاصر میکند.
وقتی به فاطمیه فکر میکنم، کلماتی در ذهنم شکل میگیرد؛
ولایت،
ایثار،
غربت،
مظلومیت،
شهادت،
و واژهای حزین؛... گمنامی.
و این واژه حزین، مرا به یاد گوشهای از بهشت روی زمین میاندازد؛ قطعه شهدای گمنام.
شهدایی که با تأسی از مادر پهلو شکستهی خویش، گمنامی را برای نام و نشان خود برگزیدهاند.
در قطعه شهدای گمنام، بارها مادران و پدران و همسرانی را که گذر عمر و داغ فرزند یا همسر، قامتشان را شکسته است دیدهام.
منتظرانی که هنوز چشم انتظار تکه استخوانی و یا حتی پلاکی از عزیز خود هستند و پریشان احوال از اینکه مزاری از عزیزشان ندارند تا موقع دلتنگی و سختی و غم زمانه برایش دردلی کنند و آرامش یابند.
و سلام عالم و عالمیان بر گمنامترین حقیقت هستی، مادر همه شهیدان گمنام، زهرای مرضیه (سلام الله علیها).
به نقل از سایت بچه های قلم ![]()
نوشته شده توسط مسافر غریب جاده عشق در 87/03/18 ساعت 5 موضوع | لینک ثابت
غروب جمعه را انگار خدا آفریده است تا آدینه همه دردها و زخم های شیعیان باشد و رنج سال ها غربت از امام و زخم سال ها یتیمی امت را بنمایاند؛ با این همه، غروب دلگیر آدینه با همه غم زدگی اش انگار لبریز از معرفت است؛ پر است از بانگ جرس و شاید آهنگ بیدار باش خداست که به رنگ غروب در آمده است.
آشفتگی روح را عصر جمعه به وضوح حس می کنی، روحی که مدام تحملمان می کند، زمینی بودنمان را، غرق بودنمان در دنیا را و در بند اسارت بودنمان را، تا خاکی ترین بخش هستی فرود می آید و او که از جنس آسمان است در زمین خاکی آشفته می شود.
وعصر جمعه انگار زمان کوتاهی برای رهایی روح است. برای همین است که عصر جمعه دلت هوای قرآن خواندن می کند و هوای راز ونیاز و دعای سماوات. دلت از دنیا می گیرد؛ از دنیای که پر است از زیبایی های دروغین، عشق های دروغین، لذت های دروغین ودلت برای حقیقت پر می زند.
غروب جمعه، آینه دل تنگ توست تا در آن محکش بزنی که تا کجا عاشق است و منتظر؟
از امامش چه می داند و از رسولش و از خدایش؟
ونم نمک زمزمه روح را می شنوی که: (خدایا خودت! را به من بشناسان، بارالها! با رسولت آشنایم کن. مهربانا ! حجتت را، امام زمانم را، مولایم را به من بشناسان که اگر حجتت را به من ننمایی ، از راه تو گمراه خواهم شد)
(لطیفا ! در دینت ثابتم گردان ، به طاعتت مشغولم دار و در آزمونی که برای خلق بر نهادی، پیروزم کن و قلبم را مطیع ولی امرت دار)
عصر جمعه عشقی در دلت موج می زند و حسرت عمیق دوری از امام در دلت تیر می کشد. حالا با تمام وجودت زمزمه می کنی: (این بقیه الله) تازه می فهمی که دنیا چه قدر وابسته اوست و بودن، تا چه حد به او نیازمند است . پس چشمانت، همه وجود و حتی خدا را شاهد می گیری که به او وبه هرچه او به آن ایمان دادر، مومنی و این که دوستش می داری، که تسلیم امر اویی و مطیع او، به مقام بلندش، به علم و دانایی اش و به ولایتش اعتراف می کنی ونیز به رجعتش و این بازگشت شیرین را سخت انتظار می کشی.
وقتی این نسیم خوش معرفت تمام وجودت را عطراگین می کند، از همه آنچه دوره ات کرده، بیزار می شوی، از رنگارنگی دنیا، از سر و صدا های فریبنده، از حرف های پوچی که دانه دانهء زنجیر عذابت را می بافند، از دویدن های پی در پی و بی پایانت به دنبال سراب دنیا و از خویش منزجر می شوی که چه قدر غرق در دنیایی و چه قدر از انتظار حقیقت دوری و چه قدر بودن را از دست داده ای و به چه چیزهای کوچکی دل بسته ای.
بزرگی ما انسانها آن قدر است که زمین و آسمان و کوه در تحمل بار امانتی که کشیده ایم درمانده اند، اما گاه آن قدر کوچک می شویم که دل به قطعه ای از این زمین و آنچه در آن است می بندیم. سینه های آسمانی ما کهکشان عشق خداست ، اما گاه در این پهنه سترگ عاشقی، دل به دنیای خاکی می بندیم . و چه قدر آن لحظه غافلیم، غافلیم از بزرگی خود، از عظمت روح و از جایگاه بلند خلیفه اللهی مان.
و عصر جمعه لحظه آشتی با روح است.
لحظه رها کردن روح از اسارت خاک در دنیای خاکی،
استشمام عطر انتظار و لحظه حس کردن نسیم امید است .
عصر های جمعه بوی امام می دهد بوی موعود بر حقمان ، بوی سبز بهاران.
کتاب روح بهار –نویسنده :منیره زارعان-ناشر موسسه بوستان کتاب قم
نوشته شده توسط مسافر غریب جاده عشق در 87/03/10 ساعت 5 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

چه بسیارند گل هایی که از زمان زاده شدن بویی برنیاورده اند! و چه بسیارند ابرهای سترونی که در آسمان گرد هم آمده، اما هیچ دری نمی افشانند .
*****
آنگاه که ... ضربه های تیشه زندگی را بر ریشه آرزوهایت حس می کنی؛ به خاطر بیاور که...
زیبایی شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است
*****
تو آواز خوش بودنی و من ...!
تو پرواز بامدادان را هنوز یادت هست
و من ...
تو بلندای کمالی و من
در بودنم پنهان !
آری تو را می نویسم ...
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY